تبليغاتX
دو سیب




















دو سیب

دخانیات عامل اصلی بیماری های ریوی و سرطان زا است. ولی بی خیال بکش :دی




سلام. پس از مدتها باز با يك قسمت ديگه از سريال سوتيها در خدمت شما هستيم.

سعي شده تو اين قسمت يكم تحول در نحوه اصلاح سوتيها انجام بگيره. اميدوارم كه شما هم بپسندين.

خب ديگه اين شما و اين هم سوتيهاي ما كه شروعش با منه

قائم : بابك بد فصلي دماغتو عوض كرديا ! (با كي عوض كردي دماغتو؟ عمل ميكرديش بهتر نبود؟)

ضيا : من اصلا متوقف نشدم تو چي ميگي!!! (تو كه هيچ وقت متوقف نميشي، به مسير خودت ادامه بده)

سجاد : امروز يه صحنه فوق العاده شنديم !!! (تازگيا مثل اينكه صحنه ها رو ميشنون)

علي: به نكته اي كه من نگاه ميكنم تو اشاره كن!!!! (بابا يكمم تو اشاره كن من نگاه كنم)

حامد : امشب ميخواد تو رو چوب بخوري!! (اي بابا، اين كارا چيه؟ قديما يكي ميخواست يكيو چوب بزنه. الان يكي مياد اون يكيو چوب ميخوره؟)

اسامه : من روزي سوسدتا، 4تا قليون ميكشم! (بله، يك رقم جديد از اسامه)

علي : طرف 5 ميليون پول داده. 10 هزار تومنشو خريد زدن، 4ميليونو 90 هزار تومنشو به جيب زدن! (اونوقت تكليف باقي پول چي شد؟؟)

رضا : من 17 ماه و 40 روز خدمت دارم!!! (بنا به عبارتي همون 18 ماه و 10 روز)

علي : تو سيگار ميشه ماشين كشيد؟؟!!! (آره عزيزم، تو سيگار ميشه موتور هم كشيد، ماشين كه چيزي نيست)

محمد رضا : كارت سوختاي خدمت رو ديدين؟ (والا كارت هوشمند خدمت رو ديديم، اما كارت سوختشو هنوز سعادت نداشتيم ببينيم)

علي : بنده خدا سرطان مغز داشت!!! (شما جدي نگير. همون تومور مغزي منظورش بود)

حامد : ما الان تو خونه با ماشين لباسشويي جارو ميزنيم !!! (ميدونيم امكانات شما خيلي زياده. اما فكر كنم اينجا منظورت جارو برقي بودا)

اصغر : خدا وكيلي ديپلم دوره ما شرف داشت به ليسانس دوره ما !!! (من موندم چرا تو دوره شما مردم ميرفتن ليسانس ميگرفتن)

صادق : آهنگ جديد TM baxo خوندي؟ (نه، اما تو آلبوم بعديشون قراره از منم استفاده كنن)

اصغر : آقا اگه يه بار دكه خراب شه، من در مقصر نيستما!!! (حالا كي گفته شما در مقصر هستي؟)

وهاب : رو بازومو با سيگار خاموش كردم!!! (يك شاهكار از وهاب. دفعه ديگه سيگارتو رو بازوت خاموش كن)

علي : خيلي شانس آورديم. خليل با ماشينش از روي لاستيك پاي دختره رد شد !!! (جديدا دخترا پاهاشون لاستيكم داره؟)

خشايار : شناسنامه ها كه امامزاده ندارن!!! (آره درست ميگي. امامزاده ها شناسنامه دارن)

حامد : تو ايران هر چي محاله!! (بالاخره چي شد؟ ميشه بيشتر توضيح بدي؟)

علي : ما وقتي داريم حرف ميكنيم تو نيا وسط!! (خب بذار بنده خدا حرفشو بكنه بعدا برو وسط)

اسامه : تو دهنت چك و بست نداره؟؟ (نه عزيزم. من دهنم چفت و بست هم نداره چه برسه به چك و بست)

بعد از سوتي بالاي اسامه علي همون سوتي رو تاييد كرد و گفت درسته!! (چوتو آخه)

محمد : حالا بدو برو محكم بزن تو ساق پاي عمو دوواد !!!! (بچه ه گيج شده بود كه تو ساق عمو داوود بزنه يا بگرده دنبال عمو دوواد)

محمد : فرمانده بهم گفت برو تو انبار موشت و گرغا رو بيار!!! (خب اونوقت تو چيكار كردي؟)

خليل : ما يك ساعته كه اينجا با سرعت ثابت واستاديم !!! (از اهالي رياضي و فيزيك خواهشمنديم اين جمله را تفسير كنند)

نعيم : فرمون ماشين من ايروبيك هست !!!! (خب فرمون ماشين منم كونگ فو توآ هست)

صادق : بازار خيلي شلوغ بود. هم تهرانيا بودن هم ايرانيا !!! (صادق با اين حرفش تقسيمات كشور ايران رو زير سوال برد)

قائم : تو فوتبال دستياي قديم به جاي سكه شيشه نوشابه بود!!! (اونوق اين شيشه نوشابه ها رو چجوري مينداختن تو؟ آها سر شيشه نوشابه منظورته؟)

اين هم واژه جيدي از ضيا : نَ پَ نَ !

قائم : آخه نوسي اريكسون هم شد گوشي؟!! (پس چي فكر كردي؟ حتما سوني اريكسون شده گوشي)

معبود : رامبد جوان يه لحظه رفت جاي فردوسي پور نوشت !!! (چي نوشت ؟ نوشت كه من جاي تو نشستم؟)

سهراب : بهههه آقا سجاد. خوتوري؟؟ (سجاد هم در جواب بايد ميگفت: چوبم سهراب)

كاوه : من عروسيمو ميخوام تو تالار پاناسونيك بگيرم !!! (عجب جايي، ولي فكر كنم ناسيونال بهتر باشه ها)

پدرام : پطروس يكي از عجايب جهانه !!! (از اين به بعد تمام اسطوره ها عجايب نيز هستن)

ايمان : كارت سوختمو تو پمپ بنزين، گاز گذاشتم!! (خب كارت سوختتو تو پمپ بنزين جا ميذاشتي؛ چرا گاز گذاشتي آخه؟)

وهاب : پيام خفه شو حرف بزن!! (من نميدونم چرا اين وهاب همش دنبال كاراي عجيب غريبه آخه)

كامل : پفك رو باز نكن الان "وال" ميشه. يكي : "وال" يعني چي؟ كامل : يعني فسرده !!! (از اين به بعد كامل ميشه مترجم زبان گيلكي به فارسي)

سجاد : فريدون پور رضا بيشتر شعراي فومن شيمي رو ميخوند!!!! (خب اينقدر شعراي فومن شيمي رو خوند كه دار فاني رو ودا گفت. اگه شعراي شيون فومني رو ميخوند حالا حالاها زنده بود)

سهراب : الان وقتش بود كه اين باغ چاي رنگش بشه سبز نيلي !!!! (يعني ما همه منتظر اون روزي هستيم كه رنگ سبز نيلي رو ببينيما)

سجاد : صاحب سفره خونه بابويي آقاي بابونه هست !!! (فكر كنم اسمشم شامپو باشه)

پيام : وقوع بيجا مانع كسبه !!! علي در ادامه : وقوع نيست كه خره، وقوفه!!! (خب يكي بياد بگه آقا اون توقفه و اينا رو از سردرگمي نجات بده)

آرمان : هر موقع حوصلت زنگ زد، يه سر به ما بزن!!!! (الان حوصلم زنگ زده واستا با موبايل يه سر بهت بزنم)

احسان : اون 6نفرو كه يادته، هر دو نفرشون بازي ميكنن!!!! (الان دقيقا چند به چنده؟؟ يكي يكي بيان جلو)

جواد : ما همه تو آب بوديم، ضيا هم تو پيك نيك بود !!! (حتما تو پيك نيك چادر مسافرتي رو هم روشن كرده بود، آره؟)

ضيا : اين صندليه شكسته بود، الان ترك برداشت!!! (اين است توليد ملي؛ هيچ وسيله اي خراب نميشود. بلكه بعد از اوراق شدن باز به شكل اوليه خود تبديل ميشود)

قاسم : يه لپ تاپ ايسوزو ISUZU خريدم!!!! (منم يه كاميون ايسوز ASUS خريدم)


خب ديگه، چيه؟ شما كارو زدگي ندارين نشستين دارين اين چرندياتو ميخونين؟ بريد به كارتون برسيد بابا...

چرت نوشت : بازم يه قتل ديگه تو لنگرود! بازم يه دعواي بچه گونه بين چندتا جوون و مرگ يه نفر! خداييش فكر نكنم تگزاس هم سالانه اينقدر كشته و زخمي بده

تا آپ بعدي ...


برچسب‌ها: دوسيب, سوتي, سرچشمه, لنگرود
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16:18 توسط قائم|

سلام. بعد از ماهها نوبت يك قسمت ديگه از سريال صندلي ميخ دار شد.

اول بذارين يه نكته رو اعلام كنم. يه سري سايتها عنوان صندلي ميخ دار رو از وبلاگ ما دودر كردن. اين باعث خوشحاليه كه ديگران از ما تقليد ميكنن. اما بدونين صندلي ميخ دار از اين وبلاگ نشات گرفته.

اگه قسمت قبلي يادتون باشه، طيبي بعد از خودش جواد رو انتخاب كرده بود. ما هم در تاريخ ۱۲ فروردين ۱۳۹۱ تيم عملياتي خودمونو فرستاديم تا جواد رو بنشونيم رو صندلي سين جيمش كنيم. جواد اولش كلي بازي درمياورد كه تمركز ندارم و اين چيزا. جمعيت حاضر هم يه صدا فرياد ميزدن : "ولش كن ولش كن ..." اما مامورين ما در هر صورت موفق به اعتراف كشيدن از جواد شدن. جواد يه فرد خونسرد هست. اما نميدونم چرا اينقدر دچار استرس شده بود!

ميخواين جواد رو بيشتر بشناسين؟ اوكي. اين شما و اينم صندلي ميخ دار جوااااااااااااااد

1.خودتو معرفی کن به همراه شهرت؟ جواد املشي هستم متولد 2/2/1364 معروف به جيوي

2.تحصیلات و شغل کنونی؟ ليسانس مكانيك سيالات –كارشناس توليد كارخونه تافته

3. تا حالا عاشق شدی؟ چندبار تا حالا جواب رد از یه دختر شنیدی؟ آره – 2 بار

4. بهترین و بدترین دوستات؟ اين آخرين سوالي بود كه جيوي جواب داد. از اونجايي كه خيلي سخت بود انتخاب بهترين و بدترين دوست براش. وقتي كه كاوه رفته بود دستشويي جواد بدترين دوست رو كاوه معرفي كرد. بهترين هم سجاد شد. البته بر حسب قرعه كشي

5. مفیدترین کاری که تو زندگیت انجام دادی. سرمايه گذاري در بورس (خريد پليت فولادي)

6. بزرگترین شیطونی دوران بچگیت. اشتباه گرفتن جوجه با كبوتر براي ياد دان پرواز و مرگ جوجه!

7. بهترین غذایی که خوردی چی بود و کجا بود. ماكاروني كاوه عَمَي! خونه دانشجويي

8. بدترین خوابی که دیدی؟ داداشم از ساختمون چند طبقه افتاد بود پايين و من دايي شدم!!! (لازم به ذكر است كه جيوي خواهر نداره)

9. بهترین و بدترین خاطره سرچشمه؟ بدترينش اينه كه با حامد احمدي نژاد درگيري پيدا كردم و بهترينشم بعد از 4سال تو مغازه بازي استقلال و پرسپوليس رو نگاه كردم و پرسپوليس 3 به 2 بازيو برد با هتريك ايمون زايد! (جيوي به خاطر اين كه حرص منو دربياره اينقدر آب و تاب داد اين ماجرا رو. البته طيبي هم اين وسط كم فتنه نبود!)

10. بزرگترین آرزویی که داری؟ رانندگي با سرعت بالاي 300 كيلومتر!!!!!

11. دوست داشتی جای کدوم یکی از شخصیت های سرچشمه باشی؟ چرا؟ سجاد. به عنوان مسخره ترين فرد ممكن (سجاد با اعصابي بيضوي در حال قليون كشيدن است)

جواد بر اثر استرس زياد يه سيگار روشن ميكنه!

12. خدا وکیلی هیچ هدفی رو تو زندگیت دنبال میکنی؟ سجاد ميپره وسط و ميگه: به قرآن نه، والا نه و جيوي هم حرفي براي گفتن نداره!

13. یه سوال از خودت بپرس و خودت جواب بده. سوال: چرا ميري سر كار؟ جواب : به خاطر استعفا دادنش و ثبت يه ركورد تاريخي (جواد تا حالا 5 بار استعفا داده و اين بين ما يه ركورد دست نيافتني محسوب ميشه)

14. تو جامعه از چه قشری متنفر هستی؟ همون قشري كه همه ازشون متنفر هستن و آدماي مغرور

15. اگه تو این شهرتون به دنیا نمی اومدی دوست داشتی تو کدوم شهر از کشور خودمون به دنیا می اومدی؟ چرا؟ شيراز – به خاطر تاريخي بودنش و پارسي بودنش

16. اگه کامیون داشتی پشتش چی مینوشتی؟ فقط پرتقال دوسيب (ضيا با عصبانيت گفت بايد بنويسي يه روز خوب مياد!)

17. چقدر رو دوستات میتونی حساب کنی؟ خيلــــــــــــــي ، افزايشي

18. اولین قلیونی که کشیدی چند ساله بودی و کدوم قهوه خونه بود و چه طعمی بود؟ 17 ساله- آلبالو – فرحزاد (اينجا همه با هم داد زديم بابا فرحزااااااااااااااااااااددددد)

19. معمولا دستشویی چقدر طول میدی و به چی فکر میکنی؟ 10 ثانيه – خداييش تو 10 ثانيه به هيچي نميشه فكر كرد!

20. نظرت راجع به سرچشمه و بچه هاش چیه؟ يه مشت رواني كه حرف ندارنننننننن

 جمله ها رو ادامه بده

1. وقتی بچه بودم ... خوش بودم !

2. حالا که بزرگ شدم ... هنوزم خوشم !

3. اگه ازدواج کرده بودم ... غلط ميكردم !

4. الان فقط دلم میخواد ... سوالا زودتر تموم شه !

5. زیادن آدمایی که ... مثل خودمون داغونن!

6. بازم مثل همیشه ... 6تايي ها (آخه من چرا از پرسپوليسيا اين سوال رو ميپرسم؟؟؟؟)

7. الان برم خونه اولین کاری که میکنم ... ميرم فيس بوك !

8. یعنی چقدر دیگه باید صبر کنم تا ... يه تعطيلي ديگه بياد؟!

9. خوش به حال اونایی که ... بيخيالن !

10. یعنی میشه فردا ... يه روز خوب بياد؟ (ضيا كلي حال كرد پس از شنيدن اين جمله)

 اولين چيزي كه به ذهنت ميرسه رو بگو

1. قلیون : مقدس

2. دوسیب : سالار

3. آفتابه : لگن

4.سوباسا : مسي

5. فيس بوك : خرابه

6. جعفر : باقله

7. لنگرود : عشق

8. خونه دانشجویی : صفا سيتي

9. مرگ : (بعد از كلي فكر) راحتي

10. موتور : تنفر

 جمله سازي

لوبيا گلاسه – كمك فنر – صندلي عقب : آدم لوبيا گلاسه بخوره، صندلي عقب بشينه، كمك فنر خراب بشه و فقط بالا بياره!

ناپلئون – ريموت ماشين احسان – دوست دختر : ريموت ماشين احسان رو زدم، دوست دختر ناپلئون توش نشسته بود! چرا؟

ساعت تبليغاتي مغازه – چمخاله – ليوان كمر باريك : داشتم تو ليوان كمر باريك چايي ميخوردم ساعت تبليغاتي مغازه رو ديدم گفتم الان وقت چمخاله رفتنه

ال90 – بابا روحي – تره بار : با ال90 باباروحي رو تا فرمانداري رسوندم گفتم بقيه رو تا ميدون تره بار پياده برو!

خواستگاري – پدر عروس – مشت و لگد: رفتم خواستگاري پدر عروس گفت مهريه سال تول عروس! تا خورد اينه دنم. با مشت و لگد!

من – ترياك – ميكشم : كدوم خري پرسيد من ترياك ميكشم؟ (من ديگه سوال نميپرسم)

راديو جوان – تلفن – رئال مادريد : سوال تحريم. فقط بارسا

برد پيت – پرينتر اچ پي – خنده بازار : برد پيت و پرينتر اچ پي يكم به هم ربط دارن. اما خنده بازار نه!

ديكشنري – دور دنيا در 80 روز – ممد حسين ميخ : ممد حسين ميخ تو ديكشنري داشت دور دنيا در 80 روز رو سرچ ميكرد! بدون ديگه چقدر ميخه!

دومينو – پاستايي كه تو گلسار خوردم – پله برقي : مغزم گوزيده!

 

نظر جمعی ما در موردش : نظر تك تك ما اين بود كه جيوي اينقدر معرفت داره كه حال آدمو به هم ميزنه!

شما هم اگه مطلب يا سوالي در مورد جواد داريد ميتونين تو نظرات بنويسين تا خودش بهتون جواب بده.

راستي جواد قبل از خودشم كاوه رو انتخاب كرده بود! چه برسه بعد از خودش! پس صندلي ميخ دار بعدي رو با ما و كاوه همراه باشين.


برچسب‌ها: دوسيب, صندلي ميخ دار, سرچشمه, جواد
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 19:31 توسط قائم|

سلام. تو اين قسمت تصميم گرفتيم كه چند نمونه از سوتيهاي دوستمون ايمان رو براتون درج كنيم.

اين آقا ايمان ما مامور نيروي انتظامي هستن.

سوتي اول از اونجايي شروع شد كه:

حكم جلب يه آقايي به نام گل آقا سين رو به همراه آدرس خونه دستش ميدن و ايمانم براي دستگيري اين مجرم فراري ميره در خونه يارو. ميبينه كلي پارچه سياه هم رو در و ديوار خونه نصبه. زنگ رو ميزنه... يكي مياد دم در. ايمان ميگه : منزل آقاي گل آقا سين همينجاست؟ اون يارو با گريه ميگه: شما هم اومدين تسليت بگين؟ ايمان ميگه: نه، من حكم جلب ايشونو دارم. اون يارو ميگه: سركار اين همه پارچه سياه كه رو درو ديوار نصبه رو نديدين؟ ايمان يه نگاه به يكي از پارچه ها ميندازه و ميبينه اسم گل آقا سين تو همه پارچه ها نوشته! تازه فهميد كه طرف مرده. دست از پا درازتر ميره كلانتري

و اما سوتي دوم

يه گزارش ميرسه كه رو سقف يه ساختمون 8 واحدي، 4 تا ديش ماهواره هست. مامور زبل ما دستور ميگيره كه با يه عمليات محترمانه ديشها و رسيورا رو تحويل بگيره. زنگ خونه اول رو ميزنه. طرف دروباز ميكنه. ايمان ميگه از طرف كلانتري اومدم و لطفا ديش و رسيورتونو تحويل بدين. صاحب خونه ميگه سركار هيچ كدوم اون ديشا مال من نيست. مال همسايه بغلي هست. ايمان زنگ خونه دوم رو ميزنه. اونم ميگه مال من نيست مال بالايي هست. زنگ بعدي. اونم ميگه مال من نيست و مال بغلي هست و بغليشم ميگه مال بالايي هست. خلاصه ايمان تك تك زنگ خونه ها رو ميزنه و اونا هم هيچكدوم گردن نگرفتن و انداختن كول همديگه تا اينكه خونه ها تموم شد و حتي صاحب يه ديش هم پيدا نشد! ايمان ميره پيش فرمانده و ميگه اينا ماهواره ندارن قربان. و فرمانده ميگه پس اون 4تا ديش رو سقف مال عمه منه؟؟؟ وايمان دست از پا درازتر ميره كلانتري

و اما سوتي سوم كه واقعا فوق العاده هم هست

گزارش ميدن كه فلان مغازه مواد جابجا ميكنه و ايمان هم كه مدتي بود دنبال آتو از اون مغازه ميگشت سريع به همراه يه نفر ديگه سوار يه موتور از كلانتري شدن و به سرعت خودشونو رسوندن به مقصد. پريدن تو مغازه و شروع كردن به گشتن. مغازه رو زيرو رو كردن اما هيچي پيدا نشد كه نشد. و ايمان ما هم كه اصلا دوست نداشت اين بار هم دست از پا درازتر برگرده كلانتري وقتي از مغازه اومد بيرون ديد  دوتا موتور دم در مغازه پارك هست. گفت صاحاب اين موتور كيه؟ يكي گفت منم. ايمان همه مدارك رو خواست. گواهينامه ، كارت موتور، بيمه و حتي كلاه ايمني. طرف همه چيزش كامل كامل بود. رفت سروقت اون يكي موتور. گفت: اين موتور مال كيه؟ اين موتور كه اصلا نمره هم نداره! اين مال كيه؟؟؟ هيچكس حرفي نزد. دوباره گفت اين موتور صاحاب نداره؟ بازم كسي چيزي نگفت. ايمان هم به همكارش گفت اين موتور با خودت بيار كلانتري. همون لحظه همكارش مياد در گوشش ميگه سركار استوار اين همون موتوري هست كه ما باهاش اومديم! وايمان هم ميگه صداشو درنيار فقط گازشو بگير بريم! واين بار ايمان دستش دوبرابر پاهايش بود.

و اما سوتيهاي اين مامور وظيفه شناس ادامه دارد ...


نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 4:16 توسط قائم|

خيلي ساده ...

بدون هيچ زرق و برقي ...

به نمايندگي از تموم بچه هاي سرچشمه

سال 1391 رو به همتون تبريك ميگم و آرزوي شادي براتون دارم


ميخواستم يه آهنگ بذارم ولي نميدونم پرشين گيگ چرا كار نميكنه تا آهنگ رو آپلود كنم. هر وقت درست شد اين كار رو ميكنم.


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 5:27 توسط قائم|

سلام. بی مقدمه یه شعر آماده کردم که پیشنهاد میکنم بخونین ...

 

یادش به خیر برو بیایی داشتیم
سوژه های توپ و باحال میذاشتیم

وبلاگمون شلوغ پلوغ و داغ بود
دروغ نگم آپ میکردیم زود به زود

صد یا دویست نظر برای هر پست
تو این بلاگ میشد چشم و دلو شست

ملت همه منتظر آپ بودن
چه روز چه شب، حتی توی خواب بودن

یه نت بود و دوسیب برای خنده
مدیراشم بودن دوستای بنده

وای که چقدر حال میکردیم با دوسیب
چون که دوسیب بود واسه دردا طبیب

مشهور شدیم نه تنها توی ایران
بلکه پیچید شهرتمون در جهان

کل جهان دوسیب رو دوست میداشتن
حتی اونو رو سرشون میذاشتن

ولی همش هستن یه عده حسود
که دشمنن باهات سراسر وجود

چندتا از این حسودای بی وجدان
برای جنگ شدن راهی میدان

ما بی خبر بودیم از این جنگ  سرد
اما اونا بسیج شدن زن و مرد

کم کم دیدیم بیننده ها آب میرن
یعنی کجان؟ یعنی توی خواب میرن؟

مساوی بود با تصادف به یک خوک
وقتیکه ما شنیدیم نام فیس بوک

بله اونا از ما پیشی گرفتن
تو بازدید و عضو جدید گرفتن

کاری از دستمون که بر نیومد
آخه همه چیز از تو فیس بوک میومد

دوست و داستان و دیوار و لایک
برد پیت و بارسلون و حتی نایک

فیس بوک شد یه سایت اجتماعی
جنگ نمیشد کنیم باهاش خدایی

تنها یه راه برای ما مونده بود
ما هم بریم توش عضو شیم خیلی زود

بیننده های دوسیب که ما رو دیدن
مثل فنر از تو بلاگ پریدن

همه شدن پای ثابت فیس بوک
دوسیب شده یه گردوی پوکه پوک

دیگه تو این وبلاگ هیچ کس نمیاد
اعضای فیس بوک رد شد از تیلیارد

وبلاگمون از اون همه بیننده
مونده براش یکی، اونم خود بنده

تا جاییکه بعد از حدود یک ماه
خودم بودم تنها بازدید کننده! واه واه

حتی حالا به جای شام و ناهار
میریم تو فیس بوک میکنیم ما افطار

لعنت به فیس بوک که اسیرش شدیم
اون موش شده ما هم پنیرش شدیم

خسته شدم بس که چرند نوشتم
خسته نباشید دوستای مشتم


یعنی خودم حال کردما چنین شعری گفتم. خب دیگه بسه. برم فیس بوک ببینم چه خبره :دی

تا آپ بعدی ...


برچسب‌ها: دو سیب, فیس بوک
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 2:38 توسط قائم|

بازم ما اومدیم  بعد از چند ماه سوتیا جمع شد و امروز در خدمت شما هستیم. جا داره از تمام دوستانی که در نبود من سوتی گرفتن تشکر کنم. مخصوصا جواد ٬ علی و ... . علی حتی اگه تنها بود و سوتی میداد اونو بهم میگفت  خلاصه با آرزوی شاد شدن شما خواننده عزیز دعوت میکنیم سوتیهای قسمت ۲۳ رو بخونین...

سهراب میخواست دختر ساسان رو ناز بده، هی میگفت : آقای آقا سوگل، آقای آقا سوگل!

خشایار : این مرده که با ساسان اومده جاری ساسان میشه؟!! (باجناق)

ضیا : امتحان رسم فنی رو تقبل زدی یا نه؟ (تقلب)

علی : لطفا زیر صفر توضیح بدی تا منم بفهمم!!! (زیر دیپلم)

علی : یه باشگاه تازه خریدم تو کتونی بپوشم!!! (کتونی تو باشگاه)

علی : خداییش زنداختنت اندان؟؟؟!!!! (انداختنت زندان)

سامان : هر سیخ، گوشتی چقدر هست؟؟!! (گوشت سیخی چقدر)

صادق : هر کی میتونه اینجا یه دماغ عمیق بکشه!!!! (نفس عمیق)

ایمان : اگه تو اون لحظه اینو خون میزدی ازش کارد در نمیومد!!!!

علی که تو جو فیلم دراکولایی بود گفت : دراکولای من کانکت نمیشه!!!!! (وی..پی..ان)

کامل : تنها موریانه ای که من ازش خیلی بدم میاد، سوسکه!!!!

مهران : یه بازو بد به زانوت ببند!!!!! (بازو)

علی : میخوام برم پای سگ بخرم بدم به مرغم!!!!

حسین : حمزه یه ساعته صحبت در حال تلفنه!!!! (در حال صحبت با تلفنه)

فرشید : سهراب زغال منو قلیون گذاشتی؟؟

میلاد : جریان صادق رو واسه حاجی تحلیف کن!!!! (تعریف)

علی : یه نفر چک خورد گوشش زینگ کشید!!!! (زنگ)

احسان : داشتم میومدم یه آردی رو دیدم داشت مسافر میکشید!!!!! (مسافرکشی میکرد)

سهیل : موتور جدید دورنگ اومده. سیاه و مشکی! خیلی قشنگه!

کاوه : یکی بیاد این ماشینو بوکسور کنیم!!!!!

کاوه : تا میتونستم از اینترنت آهنگ اونلود کردم!!!! (دانلود)

علی : این برگه رو فر کن پردا بیار!!!!

ضیا : سهراب زرقرج این قلیونو عوض کن!!!! (زرورق)

کامل : بازی با نتیجه تساوی 4 ، 0 تموم شد!

حامد : یه پرتقال دیپور لیمو ترش بزن!!!! (دو پر)

علی : این قلیون بودش آدمو اذیت میکنه!!!!! (بو و دود)

کامل : تو واقعا به استعداد من شرط داری؟؟؟ (شک)

حسین : اون گوشتی که تو میخوری، از پول سگم حرام تره!!!!!

ایمان : ضبطش پرونیر بود به درد نمیخورد. عوضش کردم!!! (پایونر)

ایمان : 4تا لاستیک این ماشین ABS هست !!! (4 چرخ)

علی : چه نامردی هستی. 60 صفحه گرزه زدن کراوات رو داری بهم نمیدی؟؟؟!!! (گره)

علی : واقعا اریشتین خیلی مغز بود!!! علی در ادامه : بازم سوتی دادم. اریشتین و انشمیدس رو با هم قاطی کردم!!!! (اگه بدونین من با چه مصیبتی این سوتی رو نوشتم!)

علی : چند وقت دیگه رفتم هلند بعدا از آمردستام باهاتون تماس گرفتم حالیتون میشه!!!!! (آمستردام)

خشایار : آقا کروکی بدنه نمیخواد. (بدنه کروکی نمیخواد)

صادق : بابای شهرام دو بار ازدواج کرد. نمیدونم شهرام از بچه اولشه یا بچه دومش!!!! (زن)

صادق : من تازه حرکت کردم که بیام شلام!!!!! (شمال)

علی : پسر کو ندارد پشان از ندر!!!!

حسین : این برادران راین عجب مخی داشتن!!!! (رایت)

حسین : یه آهنگ براتون میذارم از سیاوش قمشه ای!!!! (قمیشی)

سجاد : حتی آب برای خورد و شورد نداشتیم!!!! (خوردن و شستن)

کاوه : ایران ژاپن، 3  1 رو زد!!!!

مصطفی : یارو دیگه هیچکس رو محل حساب نمیکنه!!!! (یا محل نمیکنه یا حساب)

خوب این قسمت هم تموم شد. تا آپ بعدی

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 16:53 توسط قائم|

سلام به همه

بعد از این مدت طولانی اومدم بگم همه چی آرومه ...

فقط مشکلات خدمت باعث شده زیاد از سرچشمه نتونم بگم! ولی ما هنوزم هستیم ...

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 13:45 توسط قائم|

سلام به همه

بالاخره پس از ماهها انتظار نوبت به یکی دیگه از سری قسمتهای صندلی میخ دار رسید. همونطوری که این سریال رو دنبال میکنید و میدونید قائم بعد از خودش اسامه رو دعوت کرد که رو صندلی بشینه
بالاخره اسامه رو صندلی نشست و به همه سوالات جواب داد...

البته لازم به توضیح هست که سوالات کمی فرق کرده و متنوع تر شده. راحتتر بخوام بگم میخه بد میخی شده

خوب خودتون این قسمت رو دنبال کنید و با اسامه بیشتر آشنا شید

1. خودتو معرفی کن به همراه شهرت؟ اسامه بزرگی هستم متولد 1364 معروف به طیب (طیبی)
2. تحصیلات و شغل کنونی؟ کارشناسی – در حال حاضر مهندس تاسیسات

3. تا حالا عاشق شدی؟ چندبار تا حالا جواب رد از یه دختر شنیدی؟ 1بار عاشق شدم – مگه کسی جرات داره بهم جواب رد بده؟؟!!!

4. بهترین و بدترین دوستات؟ بهترین ضیا و بدترین سهیل ب

5. مفیدترین کاری که تو زندگیت انجام دادی؟ کلا دو ماه خدمت کردم که فکر کنم مفیدترین کارمم همین بوده.

6. بزرگترین شیطونی دوران بچگیت؟ از یه ساختمون 3 طبقه پریدم پایین و دستمو شکوندم!!

7. بهترین غذایی که خوردی چی بود و کجا بود؟ پیتزا ماکارونی! سال 1384 تو رشت خونه دانشجویی

8. بدترین خوابی که دیدی؟ خواب دیدم افتادم تو چاه

9. بهترین و بدترین خاطره سرچشمه؟ بهترینش شب قبل از خدمت که رفتیم چاف و گوشت خوردیم و بعدش با حالت نا متعادل اومدیم قلیون کشیدم و حدود 5 کیلومتر با همون وضعیت پیاده روی کردم!  بدترینش روزی که جلو 50 نفر آدم صندلی رو از زیر من کشیدین و پخت شدم رو زمین و بدجور ضایع شدم!

10. بزرگترین آرزویی که داری؟ یه بار سهراب واسه خودش یه قلیون بزنه و ما بکشیم! (آرزویی هست دست نیافتنی)

11. دوست داشتی جای کدوم یکی از شخصیت های سرچشمه باشی؟ چرا؟ سهراب – چون میتونستم مثل اون دیکتاتوری محض رو ارائه بدم!

12. خدا وکیلی هیچ هدفی رو تو زندگیت دنبال میکنی؟ (هر کی دروغ بگه فحش) خداییش نه، هدفم فقط زنده موندنه!

13. یه سوال از خودت بپرس و خودت جواب بده. سوال: چرا تو زندگی هدفی نداری؟ جواب : نمیدونم!

14. تو جامعه از چه قشری متنفر هستی؟ جواب اصلی سیاسی بود و سانسور کردیم. جواب دوم : آدمای پرحرف و بی مزه و چتر!

15. اگه تو این شهرتون به دنیا نمی اومدی دوست داشتی تو کدوم شهر از کشور خودمون به دنیا می اومدی؟ چرا؟ اصفهان – چون بزرگترین شهر ایران تو طول تاریخ بود.

16. اگه کامیون داشتی پشتش چی مینوشتی؟ عاقبت عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است ---- لنگرود

17. چقدر رو دوستات میتونی حساب کنی؟ همه جوره و تو همه شرایط

18. اولین قلیونی که کشیدی چند ساله بودی و کدوم قهوه خونه بود و چه طعمی بود؟ 16 سالگی تو قهوه خونه هزار و یک شب قلیون با طعم لیمو شیرین کشیدم.

19. معمولا دستشویی چقدر طول میدی و به چی فکر میکنی؟ خیلی کوتاه و تو همون مدت کوتاه به هر چه سریعتر خلاص شدن از اونجا فکر میکنم!

20. نظرت راجع به سرچشمه و بچه هاش چیه؟ پاتوق عالی با بچه های خوب و صد البته مدیریت خرفت !!!

 جمله ها رو ادامه بده

1. وقتی بچه بودم ... آزاد بودم.

2. حالا که بزرگ شدم ... دربند و گرفتارم.

3. اگه ازدواج کرده بودم ... پشیمون بودم.

4. الان فقط دلم میخواد ... ازدواج کنم.

5. زیادن آدمایی که ... ...خلن!

6. بازم مثل همیشه ... پیروزی برنده میشه.

7. الان برم خونه اولین کاری که میکنم ... سیستم رو روشن میکنم.

8. یعنی چقدر دیگه باید صبر کنم تا ... پولدار شم!

9. خوش به حال اونایی که ... ...خلن!

10. یعنی میشه فردا ... یه روز خوب باشه؟!!!

 کدوم رو انتخاب میکنی؟

1. اعدام یا حبس ابد؟ اعدام

2. آرامش یا هیجان؟ هیجان

3. ایران یا تایلند؟ تایلند

4. کامپیوتر یا گوشی؟ کامپیوتر

5. دوسیب یا پرتقال؟ دوسیب

6. شلغم یا هویج؟ هویج

7. کفش یا کتونی؟ کفش

8. نون یا پلو؟ نون

9. بچگی یا پیری؟ بچگی

10. کوفت یا زهرمار؟ زهرمار

 اولین چیزی که بعد از شنیدن این کلمه ها به ذهنت میرسه رو بگو

1. قلیون : دود 

2. دوسیب : قلیون                                 

3. آفتابه : دستشویی

4.دمپایی : دزدی  

5. خوک : ضیا                              

6. جعفر : ...خل

7. لنگرود : شهر

8. خونه دانشجویی : عشق و حال 

9. بیگلی بیگلی : گوریل انگوری

10. موتور : لنگرود

 

نظر جمعی ما در مورد اسامه : شیطان بزرگ انگلیس - تن پرور با کالیبر بالا - رنگ عوض کن و در عین حال باحال 

 راستی٬ اسام بعد از خودش جواد رو انتخاب کرد. خیلی صحنه باحالی بود. اسام گفت خوب یه راهنمایی کنید که کیو انتخاب کنم! جواد گفت به نظر من ... اسام گفت من جواد رو انتخاب می کنم

امیدوارم که این صندلی میخ دار هم تونسته باشه نظر شما رو جلب کنه

شما هم اگه سوالی داشتین میتونین از اسام بپرسید تا خودش همینجا بهتون جواب بده.

تا آپ بعدی

 

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 23:54 توسط قائم|

سلام به همه

بازهم بعد از مدتها گفتیم یه آپ کنیم خوشمان بیاید!!! قهوه تلخ هم از ما جلو زد! ۲۳تا مجموعه داده بیرون٬ ولی سوتیهای ما مجموعه ۲۲ هست. امیدوارم که اقلا یه نیشخند بزنین

حمید: از ۷ بعد از ظهر تا ۴ بعد از ظهر سرپا بودم! (۷ صبح)

حامد ت: سهراب به اینا یه چیزی بگوُ دارن با خر بازی میکنن!!! (دارن خربازی میکنن)

ساسان: این ساختمونه از اینجا یوویه باحالی داره!!! (ویو)

سهراب خ: نرسیده به میدون مثلث بژیچ سمت راست!!! (میدون مصلا)

خشایار: تلویزیون خرابه بچه ها دارن بازیو با رادیو نگاه میکنن!! (گوش میکنن)

علی: میخواستی ببینی من چطور لیوانا رو دستمال میکشیدم! (دیوارا)

حسین رفته بود سوپر مارکت گفت: آقا یه ساندیس سیب موز بدین یکی هم سیب پرتقال!!!! (اونقدر که قلیون کشیده بدبخت)

قاسم: پمپ گاز راه نیست. همیشه شلوغه. از ساعت ۲شب تا ۳ صبح یه سره ماشینا صف بودن!!! (یجور گفت فکر کردیم چند ساعته ها!!)

صادق: قل بده آی قرقری٬ قل بده آی قرقری!!!! (قر بده آی قلقلی)

ایمان: اونقدر اونجا کورسا ماشین میذارن که نگو!! (ماشینا کورس میذارن)

ایمان: دو نفرو گرفتیم با هم! مردِ شوهر زن دار بود!!!! (مرد زن داشت)

اسامه: حجله رو باید دم گربه کشت!!! (گند زد به ضرب المثل)

جواد: کلی آزمایش میخوان از آدم. همین امروز آزمایش ترک اعتیاد دادم!!!! (عدم اعتیاد)

مصطفی: طرف خیلی حس از خود نشون دادن داره!!! (حس جدید کشف شده توسط مصطفی)

علی: تا ۱ساعت فیشم پلاشم دستم بودا!!! (۱ساعت پیش٬ فلاشم)

سهیل: یارو مرجانستانی بود!! (مجارستان)

اسامه: دقیقا بیشت و سیش سال پیش این اتفاق افتاد!!! (۲۶ سال)

مصطفی: بچه ها لانسا رو روشن کنین فردا میخوایم بریم ماهیگیری!!! (لانسا رو آماده کنین)

سهراب: بچه ها میرن کیسم کاسی بازی میکنن!!! (کولی بازی)

ضیا: آدم سیبیل پرادو رو تو دستش بگیره چه حالی میکنه!!! (سوئیچ)

خشایار: تا رفتم سمت اسبه٬ اسبه جیغ زد!!!! (اسبم جیغ نمیزد که زد)

سجاد: واسه بچه پلاک فریمن خریدم!!!!! (فروهر)

میلاد: اونجا نشینین٬ از اونجا خوک رد میره!!! (میشه)

کامل: بابابزرگ من ۷۰۰ سالشه!! (۷۰ سال) میلاد در ادامه: بابا بزرگ کامل ۷۰۰ سال قیمت داره!!!

(قدمت)

امین: دیر و سوز داره ولی سوخت و زود نداره!!! (بچه ها همه هنرمندن خداییش)

علی: به غیر از قائم هرکی خر بزنه٬ حرفه!!!! (هرکی حرف بزنه خره)

قائم: تلفنش رو مزاحم گیر بود!!!! (پیغام گیر)

مصطفی: دستا بالا پولاتونو خالی کنین!!!! (جیباتون)

سجاد: با ادا و اشاره صحبت کنین!!! (ایما و اشاره)

ساسان: طرف حتی شزده رفتنو بلد نبود!!! (سجده)

احسان ج: سیمان گرون شده! شاخه ای ۵۳۰۰ تومان!!!! (پاکتی)

یاسر: بچه ها تو فیس فوت منو ادد کنین!!!! (فیس بوک)

نعیم: لطفا بعد از شنیدن پیغام بوق صدا بگذارید!!! (صدای بوق٬ پیغام)

مصطفی: مگه دولتی قزوین نبود؟ آها آزاد دولتی بود؟؟!!! (آزاد قزوین)

اسامه: تنها چیزی که نمیشه کنترلش کرد دو چیزه: اعتیاد و شکم!! (تنها چیز چندتا چیزه معلوم نیست)

کاوه: جلوتر ماموره٬ گواهینامتونو ببندین جریمه نکنن!!! (کمربند)

سامان: این ساختمونه هر واحدش دو طبقه هست؟؟!!!! (هر طبقه دو واحد)

اسامه: قلیون رو چاق کنین ما مشروب بکشیم!!! (همه رو قاطی کرد)

کاوه: من سه متر تو آفتاب بودم٬ بازی رو ادامه دادن!!!! (آفساید)

اصول دین جدید از ضیا: توحید٬ عماد٬ نبوت!!! (معاد)

سینا: خونه اونا دایی هم داره! (دایی اونا خونه داره) تختشونم دوخوابه هست!!! (اتاقشون دو تخته)

قائم: تو ساعاتی که پربیننده ترین بیننده ها دارن برنامه رو نگاه میکنن!!! (تو ساعات پربیننده)

مصطفی: کلاسکتم رو سرم بود!!!! (کلاه کاسکت)

اسامه: به یه نفر سرم بستن گریه کرد!!! (سرم زدن)

امین: تو باشگاه ما فقط ۲۰تا ترمبل هست!!!! (تردمیل)

پایان قسمت ۲۲

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 0:18 توسط قائم|

سلام به همه

بعد مدتها گفتم یه آپی کنیم ببینیم دنیا دست کیه

همونطور که میدونین قبلا مسابقه داستان نویسی برگزار شد و حاج سیجی تونست بهترین داستان رو بنویسه و با رای اکثریت اول بشه و همونطور که قول داده بودیم جایزه ناچیزی رو بهش هدیه دادیم.

قرار بود تصاویری از مراسم اهدای جایزه رو بزارم. حالا هم تو یه عکس کل مراسم و حاشیه های قبل و بعد رای گیری رو قرار دادم. البته عکسش حجمش یکم زیاده به خاطر همین میزارم ادامه مطلب.

به نظر من این عکس رو از دست ندین. جالبه


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 15:13 توسط قائم|


آخرين مطالب
» سوتی های ما تو قهوه خونه سرچشمه 24
» صندلی میخ دار7 (معرفی شخصیت های قهوه خونه)
» سوتي هاي ايمان
» 1391
» ای لعنت به ...
» سوتی های ما تو قهوه خونه سرچشمه 23
» فقط برای خالی نبودن عریضه...
» صندلی میخ دار6 (معرفی شخصیت های قهوه خونه)
» سوتی های ما تو قهوه خونه سرچشمه 22
» تصویر سرچشمه ای